پیشگفتار نویسنده در کتاب سفر به شهر ممنوعه 3 : کیژن
گاه تاریکی، نه از نبود نور، که از انباشت حقیقتهاییست که کسی جرئت گفتنشان را ندارد.
کتاب «سفر به شهرممنوعه» اکنون به جلد سوم رسیده است؛ سفری که از دل تاریکیها آغاز شد، از میان سکوتهایی که فریاد بودند، از چشمهایی که حقیقت را بلعیدند، و از دختری که در هیاهوی مرگ، زنده ماند تا روایت کند.
این کتاب را در نوزدهسالگی نوشتم، در روزگاری که نوجوانی بلندپرواز بودم؛ واژههایم زادهی دردی بودند که لبخند میزد، و دغدغهام نه سرگرمی، که آگاهی بود.
آنچه نوشتم، تلاشی بود برای آنکه شاید کسی، جایی، خودش را میان سطرهایم بازیابد.
سارا تنها یک شخصیت نیست؛ او سایهایست خزیده در جان بسیاری از ما، بیصدا و بینام. دختری که دل به خطر میزند برای تحقق رؤیایی که در جهان امروز، دختر بودن را دشوارتر از همیشه کرده است.
در جلد نخست، با سارا همراه شدیم. در جلد دوم، با آریو. و جلد سوم، ادامهی همان مسیر است؛ مسیر قهرمانان خاموش شهرهای ممنوعه. این جلد، از پایان جلد اول آغاز میشود و همچنان قصهی بیداری را روایت میکند.
«سفر به شهرممنوعه» تنها یک داستان نیست؛ جریانیست در ژرفای ذهن، که شاید روزی، در لحظهای تعیینکننده، نوری بیافریند و رفتاری مهربانتر از آنچه امروز در قبال زمین و زندگی میبینیم، در کسی برانگیزد.
این مجموعه ادامه خواهد یافت، تا آنگاه که شخصیتها به بلوغ برسند، داستان به کمال برسد و حقیقت، پرده از چهره بردارد.
از همراهی شما در این سالها، صمیمانه سپاسگزارم. بیشک، بدون مهر و حمایت شما، ادامهی این مسیر ممکن نبود.
باشد که مطالعهی «سفر به شهرممنوعه، کیژن» برایتان لذتبخش، تأثیرگذار، و سرشار از تجربه باشد.
به امید پیروزی نور
ارادتمند
رضا تکلی
بخشی از کتاب سفر به شهر ممنوعه 3 : کیژن؛ را باهم بخوانیم:
سالیان بسیاری از سقوط شهرممنوعه میگذشت. آرمان شهری که برای بسیاری از رهبران دیگر شهرها چون رویایی دست نیافتنی بود. سقوط اما، سالیان پیش از آن آغاز شده بود و آوازهی آن به تازگی به گوش مردم دیگر شهرها میرسید. در این میان و در شهر هفدهم، پسری به نام شاکو که شور و اشتیاق زندگی در او بسیار بالا بود، برای خرید و فروش آب شفابخش وارد یک گروه خطرناک شد. شاکو، پسری بود با قدی بلند و اندامی کشیده، از آن دست مردانی که حضورشان بیصداست اما حس میشود. تاریکیِ چشمانش چیزی میان اطمینان و اندوه را روایت میکرد. صورتش زاویهدار و استخوانی بود، با خط چانهای که انگار با وسواس مجسمهسازی چیرهدست، تراش خورده باشد.گونههای برجسته و پیشانی صافش، به او حالتی از جدیت و استواری میداد؛ از آن چهرههایی که بیشتر از آنکه حرف بزنند، نگاه میکنند، میفهمند و در سکوت قضاوت میشوند. لبهایش باریک و بیتکلف بودند، از آن لبهایی که شاید کم بخندند، اما وقتی بخندند، لبخندشان درست مینشیند گوشهی دل آدم. شاکو لبخند نمیزد، مگر وقتی که واقعا چیزی در اعماق قلبش شکوفه میزد. پوستش کمی گندمی بود، مثل خاکی که هم خورشید دیده، هم باران، و همین، تضاد درونش را هم بازتاب میداد: پسری میان نور و سایه.
روزگار اما برای او خواب بدی دیده بود . . .
.

نقد و بررسیها
هنوز بررسیای ثبت نشده است.